Translate (ترجمه سایت)

سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

فقر

تازه داشت چشمام گرم خواب می شد ، که جیغ و وق بچه تو بغل کنار دستیم ، چورتم رو پاره کرد . نگاهی از روی دلخوری بهش کردم ، یه پسر بچه چهار پنج ساله ای بود ، انگاری که از گرمای اتوبوس به تنگ اومده بود . مادرش که زنی میان سالی بود مرتب اون رو تکون می داد و سعی می کرد آرومش کنه . نگاهی به من کرد و لبخندی زد ، من هم لبخندی بهش زدم
زن سری تکون داد و گفت : می بخشی ، بیدارت کرد . یکسره نق می زنه نمی دونم چه مرگشه
گفتم : فکر کنم از گرماست
سری تکون داد و گفت : نمی دونم ، شاید . ببینم سر کار بودی ؟




لبخندی زدم و گفتم : آره تو یه تولیدی لباس کار می کنم ، از صبح زود تا همین الان مرتب پشت چرخ نشسته بودم . خیلی خسته می شم . فقط نیم ساعتی می تونم ساعت یک واسه نهار خوردن دست از کار بکشم بعدش باز باید بشینم پشت چرخ تا ساعت هفت بعد ازظهر . تا می رسم خونه می شه هشت
سری تکون داد و گفت : طفلک ، خیلی خسته کننده است ، ببینم خوب حقوق می دن ؟
سری تکون دادم و گفتم : به تعداد کاری که تحویل بدیم بستگی داره ولی روی هم رفته زیاد خوب نیست ، میان گین ماهی سی و پنج زور بزنه چهل تا کاسبم
زن سری تکون داد و گفت : وای ، این که خیلی کمه دختر
لبخندی زدم و گفتم : واسه پیدا کردن همین کارم کلی سگ دو زدم ، کار کجا بوده
اخمی کرد و گفت : من واسه یه خانواده کار میکنم ، بچه داری و نظافت و این حرفها ، از صبح که می رم تا ساعت سه بعد از ظهر ، یه زن و شوهرن که یه دونه بچه هم دارند ، هر دو می رن سرکار و تا ساعت دو بعد از ظهر سرکارند و بعد هم برمی گردن خونه ، براشون نهار که می کشم و بعد از نهار خوردن ظرفها رو می شورم و می رم خونه ، تا فردا صبح ، پنجاه تومن هم می گیرم به اضافه بعضی لباسهای خانم که قدیمی تر می شه و بهم می دن ، از کارم راضی هستم ولی پسر بزرگم مدتیه که اذیتم می کنه و می گه نمی خواد من برم خونه مردم کار کنم فردا مجبورم عذر خواهی کنم از خانم و تصفیه حساب کنم
گفتم : واقعا دیگه نمی خوای بری سرکار
سری تکون داد و گفت : نه دیگه نمی تونم ، می خوای تو رو به خانم معرفی کنم به جای من بری اونجا ، خونه داری بلدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : آره ، تا قبل از پیدا کردن کار ، بیشتر وقت ها تو خونه کمک مادرم هستم . کارهای خونه رو بلدم
نگاهی به من کرد و گفت : دلت می خواد ببرمت اونجا ، بیا با خانم صحبت کن ، ضرر که نداره
سری تکون دادم و گفتم : زن و شوهر خوبی هستند ؟
لبخندی زد و گفت : آره بنده های خدا ، من بدی ازشون ندیدم ، فردا یه سر بیا تا باهم بریم پیش شون ، اتوبوس میدان ونک رو سوار می شم از اونجا راحت می ره نزدیک خونه شون ، ایستگاه آتش نشانی باید پیاده شیم تو ساعت هفت جلو ایستگاه باش . من همون حدود ها می یام
ازش تشکر کردم و گفتم :‌ تا ببینم چطور می شه ، شاید اومدم
وقتی که ایستگاه بعدی خواست پیاده شه با خنده گفت : حتما بیا ، این کار از کار خودت خیلی بهتره ، هم زحمتش کمتره و هم پولش بیشتر
بعد که پیاده شد ، رفتم تو فکر خوب بد پیشنهادی نبود . فقط نمی دونستم می تونم مادرم رو راضی کنم که بزاره برم خونه مردم کار کنم یا نه
وقتی رفتم خونه موضوع رو به مادرم در میان گذاشتم ، بعد از ، از دست دادن پدرم چرخوندن چرخ زندگی به عهده من و مادرم افتاده بود ، مادرم قبلا خونه مردم کار می کرد ولی کم کم پا درد و کمر درد زیاد باعث شد خونه نشین بشه و من مجبور شدم از سال سوم دبیرستان دیگه درس رو رها کنم ، تو این چند ماهه که مدرسه نمی رفتم و مجبور بودم کار کنم هر موقع چشمم به کتاب درسی هام می افتاد بغضم می گرفت . ولی خوب کارش نمی شد کرد . سه تا خواهر و برادر کوچک و مادرم به کار من محتاج بودن ، مادرم بعد از کمی مخالفت ، به اصرار من اجازه داد ، برم و سر و گوشی آب بدم ببینم کار تو خونه اون زن و شوهر چطوریه
صبح طبق قرار در وعده گاه حاضر شدم و کمی بعد هم اون زن دیروزی اومد و با هم سوار اتوبوس شدیم
خونه مجلل و بزرگی بود وقتی که با خانم خونه روبرو شدیم داشت حاضر می شد تا با شوهرش برن سرکار ، اون زن وقتی که منو به عنوان جانشین خودش به خانم خونه معرفی کرد و از اون خواهش کرد کار شو به من بدن اون نگاهی به من کرد و گفت : تا حالا تو خونه کار کردی ؟
گفتم :‌ بله خانم
سری تکون داد و گفت : امروز رو با شوکت کار کن تا ظهر بیام با هم صحبت کنیم ، شوکت هم راه و کار اینجا رو بهت یاد می ده
بعد به ساعتش نگاهی انداخت و سرش رو گرفت طرف راه پله های طبقه دوم و داد زد : خسرو بدو دیر شد
چند لحظه بعد مرد جوانی که آقای خونه بود با شتاب از پله ها اومد پایین و با سر جواب سلام شوکت رو داد و بعد یه نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت : تو می خوای جای شوکت اینجا کار کنی ؟
گفتم : اگه خانم موافقت کنند ، بله
لبخندی زد و گفت : اگه کارت خوب باشه ، چرا که نه
وقتی با خانمش رفتند شوکت همه کارهایی که باید انجام می دادم رو بهم یاد آور شد و بچه کوچک خونه که دو سه ساله بود رو نشونم داد . و همین طور نحوه آماده کردن شیر و غذای مخصوصش رو بهم آموزش داد
ظهر که خانم و آقا برگشتند مفصل با من صحبت کردند و قرار شد من اونجا بمونم
خانم تو یه بیمارستان پرستار بود و آقا هم تو اداره پست کار می کرد
یک هفته ای که گذشت حسابی به کارم وارد شده بودم و تمام سعی خودم رو می کردم که آقا و خانم خونه هم از کارم راضی باشند و از نگاه و تحسین هایی که بهم می کردند متوجه شدم از کار من بدشون نمی یاد
کم کم به محیط خونه هم خو گرفتم
تو فامیل های اونها که به خونه برای شب نشینی می یومدن برادر خانم که اسمش کامبیز بود گه گاه یه نگاه سنگینی داشت ، و من ازش می ترسیدم و برخلاف انتظارم از خانواده محترم اونها . اون خیلی لات و بی سرپا بود
یه موقع که به هوای آب خوردن اومد تو آشپزخونه ، عمدا خودشو بهم می مالید ، من خیلی خجالت کشیدم ولی از ترس بد جلوه کردنم به خانم هیچی نگفتم ، با آنکه محترمانه ازش خواستم بهم نزدیک نشه و دست بهم نزنه ولی به گوشش نمی رفت
کامبیز یه پسر حدودا بیست ساله بود و گاهی که با پدر و مادرش میومدن شب نشینی ، از هر فرصتی استفاده می کرد که بهم نزدیک بشه
با خودم تصمیم گرفتم که فردا بعد از مراجعت خانم با اون در مورد کامبیز صحبت کنم
فرداش ساعت نه و نیم صبح موقعی که داشتم غذای سونیا کوچولو رو آماده می کردم ، زنگ زدن . از اف اف که فهمیدم کامبیزه می خواستم در رو باز نکنم و گفتم که کسی خونه نیست ، اون گفت می خواد بره مسافرت و می خواد سونیا رو ببینه و بعد بره ، چون بارها دیده بودم که به سونیا خیلی ور می رفت و اون رو دوست داشت به حرفاش شک نکردم در رو باز کردم ، وقتی که اومد همون طور که غذای سونیا رو بهش می دادم کمی با سونیا بازی کرد و در حین بازی با اون مرتب به من نگاه می کرد ، بلند شدم و گفتم : ‌وقتی که شما رفتید بقیه غذا شو بهش می دم
بعد برای خلاصی از نگاه های هیزش رفتم تو آشپزخونه
چند لحظه بعد اون هم در حالی که می خندید اومد پیش من و مشغول نگاه کرؠن به من ، که داشتم ظرف های صبحانه رو می شستم ، کرد وقتی
که آمد پشتم ایستاد با تماس دستش روی باسنم به تندی برگشتم که بهش سیلی بزنم که دستم رو گرفت و گفت : مهری جون ، من که کارت ندارم ، من دارم می رم مشهد واسه دانشگاه نمی خوای با من خدا حافظی کنی ؟
سعی کردم دستم رو بکشم بیرون و در همون حال گفتم : برو کنار آقا کامبیز به خدا به خانم می گم که منو اذیت کردی
لبخندی زد و گفت : اگه بگی من می گم تو بهم چشمک می زدی و منو فریب دادی ، اون وقت می اندازنت بیرون . خر نشو
سپس لباشو چسبوند به صورتم ، من با دست دیگم یه سیلی محکم به گوشش زدم و داد زدم : برو گمشو کثافت
به تندی یه چاقو از تو ظرف ها برداشت و گرفت به گلوم و فریاد زد : داد نزن کثافت خودتی ، به خدا قسم که اگه نق و نوق کنی می کشمت
با گریه گفتم :‌ تو رو خدا کامبیز خان ، ولم کن من هم دیگه به خانم چیزی نمی گم
لبخندی زد و گفت : معلومه که نمی گی ، چون هم کارت رو از دست می دی و هم اونها که حرف تو رو باور نمی کنند می تونم بگم که تو منو فریب داده بودی و اصلا زن فاسدی هستی
سپس دستشو زیر مانتوم کشید و برد لای پام ، ودر حالی که آهسته جلو مو می مالید لباشو به لبام گذاشت . با مقاومت من چاقو رو که تو دست دیگش بود به گلوم فشار داد . وحشت کرده بودم اون منو به شدت ترسونده بود و می ترسیدم که هر لحظه گلومو ببره ، در حالی که از ترس ونگرانی گریه می کردم و می لرزیدم ، اون به مالیدن جلوم ادامه داد و مرتب لب و صورتم رو می بوسید . با شنیدن گریه سونیا با گریه گفتم : ‌تو رو خدا بزار برم بچه داره گریه می کنه
به تندی منو چرخوند و داد زد : یه دقیقه خفه شو ، من الان کارم تموم می شه
وقتی که دیدم داره مانتو مو بالا می زنه ، کمی مقاومت کردم و اون با فشار تندی که با چاقو به گلوم وارد کرد منو آروم کرد . وقتی که شورتم رو کشید پایین ، آهی کشیدم و وبا گریه گفتم : ‌تو رو خدا ، کامبیز خان بهم رحم کن من دخترم
با خنده گفت :‌اگه اروم بگیری به کوس خوشگلت کار ندارم و فقط می کونم تو کونت ، اون هم که خطر نداره
با حرکاتی که انجام می داد حس کردم داره شلوار شو پایین می کشه و من همچنان با گریه ، مجبور بودم مقاومت نکنم ، وقتی صدای تف کردن و به دنبال آن دست خیسش رو روی کونم کشیده شد به شدت نگرانی ام اضافه شد . وقتی که سر کیر شو به سوراخ کونم کشید ، بی اختیار گریه ام زیاد تر شد . در حالی که از شدت هوس حرکاتش با تندی و هیجان زیاد آمیخته شده بود ، سعی می کرد کیر شو با فشار تو کونم فرو کنه وقتی که موفق شد سر کیرشو فرو کنه از درد دادی زدم ، خودم رو جلو کشیدم به تندی دو دستش رو به شکمم حلقه زد و در حالی که به چاقوی دستش خیره شده بودم و می ترسیدم تو هیجان و حرکات عجولانه اش به شکمم فرو بره ، از درد داد می زدم ، انگار که با فریاد های من بیشتر تحریک می شد چون یکسره فشار کیر شو بیشتر می کرد ، کمی بعد گویا از سرو صدا و جیغ های ناشی از درد وحشتناکی که داشتم ، ترس برش داشت چون یه دستش رو به دهانم گرفت و با فشار تندی که به کیرش داد به کابینت آشپزخونه کوبیده شدم ، با دستام از شدت درد لبه های کابینت رو فشار می دادم ، حس می کردم حتما کونم پارگی پیدا کرده بود چون به شدت احساس سوزش داشتم ، بعد از کمی تلمبه زدن حس کردم آبش تو کونم ریخت و به دنبال آن خودش رو روی کمرم انداخت و ناله ای کرد
چند لحظه بعد منو رها کرد و کیرش رو کشید بیرون و در حالی که روی صندلی می نشست ، لبخندی زد و گفت : تموم شد دیدی چقدر راحت بود این که دیگه داد و فریاد نداره
به تندی شورتم رو بالا کشیدم و مانتو مو مرتب کردم . نگاهی بهش کردم بدون اینکه شورتو شلوارش رو بکشه بالا با وضع زننده ای کیرش رو تو دستش گرفته بود و بهم لبخند می زد
به تندی از آشپزخونه رفتم بیرون و رفتم پیش سونیا و اون رو در حالی که خودم هم گریه می کردم ، آرومش کردم
کامبیز اومد کنارم نشست وؠسپس مقداری پول گذاشت کنارم و با خنده گفت : تو رو خدا مهری جون بین خودمون بمونه ، من دلم نمی خواد کار تو از دست بدی
بعد صورتم رو بوسید و رفت ، پولها رو برداشتم ، ده هزار تومن بود ، آهی کشیدم و پول ها رو تو جیبم گذاشتم ، واقعا نمی خواستم اون کار رو از دست بدم . ترجیح دادم حالا که اون گور شو گم کرده بود و می رفت مشهد دیگه می تونم بدون مشکل کارم رو دنبال کنم
ولی راحتی من دوام نیافت ، و چند روز بعد خسرو خان حدود ساعت ده صبح اومد خونه ، به عنوان سردرد و مریضی مرخصی گرفته بود
وقتی که چسبید بهم و شروع کرد به تو گوشم وعده وعید از اضافه حقوق و این جور حرفها ، و وقتی که دید من همچنان برخوردم تنده از تهدید و زور استفاده کرد و منو کشید تو اتاق خواب ، قول داد که به دختر بودن من آسیبی نمی رسونه ، سپس در اتاق خواب رو قفل کرد و کلید رو برداشت و گذاشت تو جیبش ، و سپس مشغول در آوردن لباس هام کرد . موقعی که منو خوابوند روی تخت ، در حالی که لباس هاشو در می آورد لبخندی بهم زد و گفت : کامبیز می گه کون سالاری داری ، و بهش حسابی حال دادی از این به بعد گه گاه باید بهم حال بدی ، و من هم حقوقت رو زیاد می کنم و قول می دم به دختری تو هرگز آسیبی نرسونم
چیزی نداشتم که بگم ، فقط اشک می ریختم ، آمد روی تخت و حریصانه مشغول بوسیدن سینه ها و بدنم شد ، وقتی سرشو کشید پایین و کسم رو به دهن گرفت ، کمی بعد از زبون زدنش من هم از حال رفتم ، لذت و ترس یه حال عجیبی رو در من ایجاد کرده بود . بعد از کمی خوردن کسم سرش رو بلند کرد و به چشای اشک آلود و خمارم نگاهی انداخت و خودش رو کشید روی من ، وقتی که لباشو از لبام بلند کرد با خنده پرسید : واقعا جلوت تعطیله یا واسه ما فیلم بازی می کنی که قیمت رو ببری بالا ، من حرفی ندارم . اجرتش محفوظه بدم بره تو ؟
به تندی گفتم : نه ، آقا تو رو خدا باور کنید من دخترم
داشت کیر شو روی کسم می کشید ، دستم رو جلوی کسم گرفتم که تو حرکاتش یهویی هوس نکنه کیر شو فرو کنه تو ، لبخندی زدو گفت : نترس مهری جون ، تا تو نخوای نمی کنم تو جلوت
سپس کیر شو با خودش کشید بالا و بین سینه هام گرفت و کمی اون رو روی سینه هام کشید بعد با تعجب دیدم کیر شو به لبام می ماله ، خیلی بدم اومد وقتی که گفت دهنت رو باز کن یه خورده بکنم تو ، دیگه نتونستم خونسرد باشم ، داد زدم : نه ، من بدم می یاد
با خنده منو چرخی داد و کونم رو با دستاش بالا کشید ، تفی به دستش انداخت و همون طور که به چهره من نگاه می کرد ، گفت : کون تمیزی داری ، قدر شو بدون ، خیلی رو فرم و میزونه . اصلا حرف هاش به دلم ننشست باید بعد از اومدن آبش ، دید نظرش چیه ؟ مردها همه یه جورند تعریف و تمجید اونها تا وقتیه که هنوز به هدفشون نرسیدن ، بعد دیگه
خودشون هم بیاد نمی یارند چی گفتند ، وقتی که بعد از کلی تحمل درد و جیغ و داد ، آبش رو تو کونم ریخت هر دو بی حال و خسته افتادیم روی تخت . به تندی شورتم رو کشیدم بالا ، رفت و در اتاق رو برام باز کرد موقعی که لباس هام زیر بغلم می رفتم بیرون ، مقداری پول تو شورتم گذاشت و با خنده ضربه ای به باسنم زد . رفتم تو دستشویی و همون طور که نشسته بودم ، پول ها رو شمردم ، درآمد بدی نبود . حالا دیگه خیلی بدم نمی یومد ، چیزی که تحملش واسم سخت بود بی پولی بود ، امان از بی پولی

فرشید پارسایی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر