دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خانم معلم

حدود 7 سال پیش من سال آخر دبیرستان بودم و تا اون موقع با هیچ جنس مخالف خودم تماس فیزیکی نداشتم و همیشه برای ارضا’ جنسی به عکس و فیلمهای سکس پناه می آوردم . و عمده آشنائی من با مسائل جنسی توسط معلم بینش بود .خانم مولائی با ظاهری اسلامی هر جلسه به بهانه ای شروع به نصیحت کردن بچه های کلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسی ختم می شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمی رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خیلی جذاب بود با اینکه با اون پوشش کاملا اسلامی مغنه و چادر مشکی و بدون کوچکترین آرایش خیلی خوشکل بود و دل هر پسرجونی رو به لرزه می انداخت .



 اون روز هم خانم مولائی شروع به نصایح جنسی خود نمود و پس از پایان صحبت هایش بچه به خاطر امتحان ریاضی ساعت بعدی از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائی هم قبول کرد و بچه ها شروع به حل تمرینات و مطالعه بودن اون هم پشت میز کارش نشست و مشغول خواندن مفاتیح خود شد . من هم که حال درستی نداشتم و با حرفهای اون بیشتر حالی به حالی شده بودم به ته کلاس رفتم و به بهانه درس خواندن یواشکی عکسهای را که صبح از مژگان گرفته بودم از کیفم درآوردم و لای کتاب ریاضی گذاشتم و شروع به نگاه کردن اونا کردم.وای خدای من چه عکسهای تحریک کننده ای بود .عکس یه پسر بود که کیر شق شده خودش رو تا نصفه داخل کون یک دختر هم سن خودم کرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جیغ می کشید . بی اختیار دستم رو آهسته داخل مانتو کردم و زیپ شلوارم رو پائین کشیدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوک انگشتم رو آهسته به موهای کسم رساندم و آرام آرام با لبهای پف کرده شروع به بازی کردن کردم . حالا دیگه کاملا حشری شده بودم دستم رو به کسم فشار می دادم و از این کار اذت بیشتری به من دست می داد. همه کسم رو توی دستم مشت کردم و چشم هایم رو بستم و سعی می کردم توی ذهنم خودم رو جای همون دختری که توی عکس بود جا بزنم . دقایقی به همین شکل و سرم رو روی کتاب گذاشته بودم و با دستم کسم رو می مالیدم .پاهایم رو به هم قفل کرده بودم و دستم رو بیشتر به لبهای کسم می مالیدم .دیگه از خودم بی خود شده بودم که یک دفعه احساس کردم بالای سرم کسی ایستاده .همینجوری که سرم روی کتاب بود چشم هایم رو باز کردم چادر سیاه خانم مولائی رو جلو چشمام دیدم سرم رو از روی کتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه کردم اون هم به حالت بهت زده به من و عکسهای داخل کتاب نگاه می کرد .بعد از چند لحظه اشاره به من کرد که دستم رو بیرون بکشم من که تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بیرون کشیدم دستم خیس خیس بود .نگاهی غضبناک به من کرد و کتاب ریاضی من رو با عکسها برداشت و به طرف میز خودش رفت . دنیا روی سرم داشت خراب می شد و دلهره عجیبی داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نکرد و من از منظور اون اصلا چیزی متوجه نمی شدم پیش خودم می گفتم شاید به قول این بچه حزب الهی ها نمی خواد آبروی منو جلوی همکلاسیام ببره . بالاخره انتظار بسر رسید و همینکه زنگ کلاس به صدا درآومد رو به من کرد و گفت : خانم .......... شما بعد کلاس بمونید باشما کار دارم . بچه ها یک به یک از کلاس خارج شدن اما هیچکدوم از اونها موضوع منو نمی دونستند بعد اینکه من و خانم مولائی تنها شدیم رو به من کرد و گفت : پریسا خانم این عکسها چی هستند که داری وقت خودت رو با اونا تلاف می کنی و .......... بعد از کلی نصیحت آدرس منزل خودش رو روی یک تیکه کاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بیشتر با هم گفتگو کنیم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائین انداختم و از کلاس خارج شدم .بعد مدرسه به خونه که رسیدم به مامانم گفتم که معلم بینش منو دعوت کرده به خونش بعد از استراحت از خونه بیرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائی رفتم .توی راه همش دلهره این رو داشتم که نکنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بکنه یا توی مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوی همه می ره .با این فکرها به جلو در منزل خانم مولائی رسیدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صدای نازک و دلنشین خانم مولائی بود پس از پرسیدن ((کیه)) در رو باز کرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان که رسیدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صدای خانم معلم از داخل آمدکه: پریسا تو هستی بیا تو عزیزم کسی توی خونه نیست تنها هستم الان میام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همینطوریکه به وضعیت حال و پذیرای نگاه می کردم روی یه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مولائی شدم . بعد چند لحظه خانم مولائی از داخل اتاق خواب بیرون آمد با دیدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمی کردم که اون همون خانم معلم بینش محجبه ما باشه آخه یه لباس راحتی نازک توری تنش بود که از زیر اون بدن لخت عریانش کاملا پیدا بود یعنی حتی شرت و سوتین هم به تنش نبود . خانم مولائی جلو آمد و بعداز احوال پرسی و روبوسی با من تعارف کرد تا روی مبل بشینم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بیارم . من حالا با دیدن اون و رفتارش خیالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خیلی سوالات دیگه پیش آمده بود و با دیدن وضعی که اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوری که توی ذهنم تصور میکردم تن و بدن مناسبی داشت . سینه هاش رو به بالا و کاملا ایستاده بود طوریکه مثل خود من که 19 سال بیشتر نداشتم سینه هام اونجوری نبود. خلاصه خانم مولائی شروع به صحبت شد و این بار لحن کاملا ملایم و حتی تحریک کننده هم داشت . توی صحبتهاش اشاره به این موضوع کرد که اون یک زن لزبین(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نکرده و بعد از من سوال کرد که آیا تا به حال با جنس مخالف سکس داشتم یا نه و...... بعد چند ساعت که با هم در مورد سکس و مسائل جنسی صحبت کردیم خانم مولائی از من سوال کرد که آیا دوست دارم که منو تحریک بکنه و آموزش های درست خود ارضائی رو به من یاد بده که من هم از خدا خواسته قبول کردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائی رفتیم. اتاق خواب بسیار جذاب و تحریک کننده ای داشت بطوریکه با چراغهای آبی و قرمز و عکسهای عریان و سکس روی دیوار هربیننده ای رو در همون ابتدا حشری می کرد . اون به من اشاره کرد روی تخت دراز بکشم و بعد خودش هم روی من دراز کشید و شروع به بوسیدن از لبهایم شد من هنوز هل کرده بودم و یک احساس خاصی داشتم اولین بار بود که یک نفر اون هم همجنس خودم منو تحریک میکرد . درهمین حین رو به من کرد وگفت : عزیزم خودتو آزاد کن به فکر هیچی نباش و فقط چشماتو ببند و از این وضع لذت ببر. بعد همینجور که منو بغل کرده بود شروع کرد به درآوردن لباسهایم . حالا دیگه فقط شرت و سوتین تن بود آهسته زبون خودش رو از لای سوتین به وسط سینه هام رساند و آرام آرام شروع به لسیدن کرد احساس لذت شدیدی به من دست می داد که تا به حال حس نکرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتیشو از تنش در آورد و بعد هم سوتین من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مکیدن نوک پستونام شد من چشم هایم رو بسته بودم و از این وضعیت لذت می بردم . همینجوری که داشت پستونامو می لیسید و با دست دیگه اون یکی پستونامو می مالید با بوسه های پی در پی به سمت پائین حرکت کرد و به شرتم رسید آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم کرد و لبهای کسم رو بوسید بعد نفس عمیقی کشید و اونو بو کرد .نوک زبونش رو آهسته به لبهای کسم مالید و با هربار فشار دادن زبونش لبهای کسم رو از هم بیشتر باز می کرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقیقه لیسیدن کسم رو به من کرد گفت : عزیزم دوست داری تجربه سکس از عقب رو بکنی با تعجب رو به اون کردم و گفتم چه جوری .لبخندی به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هایم رو به بندم و توی ذهنم به آلات مردی فکر کنم . اون هم شروع کرد به مالیدن باسن و کونم هی با دست و انگشتاش مقعد من رو می مالید و اونو تحریک می کرد و انصافا تا به حال من به این شکل لذت نبرده بودم . روی من دراز می کشید و کس خودش رو به کونم می مالید . از فرط لذت هردو بی اختیار جیغ می کشیدیم و از یکدیگر می خواستیم که بیشتر ادامه بدیم. خانم مولائی از من سوال کرد که آیا می خوام که بیشتر از این اذت ببرم و تجربه آمیزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسیدم چطوری که گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با میوه جات مثل خیار موز ارضا’ می کنم بعد با یه لبخند دیگه گفت :می خوای تو هم تجربه کنی . نه خانم آخه می ترسم ترس چیه عزیزم با یه خیار نازک شروع می کنیم مگه نمی خوای بیشتر لذت ببری چرا اما! اما نداره عزیزم بیا بیشتر لذت ببریم ما که با جلو کاری نداریم بعدش هم کسی متوجه نمی شه لذتش هم از جلو بیشتره بعد رفت و با یک خیار کوچک برگشت توی اتاق با آرامی کنارم نشست و جوراب مشکی خودش رو از پاهایش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالای تخت خواب و با لنگه دیگه چشم هایم رو بست ازش سوال کرد واسه چی چشمهام و دستام رو بستی گفت : عزیزم چون اولین بارت هستش اولش کمی درد داره اما سعی کن خودتو شل نگه داری بهد که عادت کردی شروع به لذت کردن می کن چشمات رو هم بستم که تمام حواست به تخیلات ذهنی باشه .بعد شروع کرد به مالیدن خیار به اطراف باسن و کونم و لای باسنم می کشید طوری که با فشار به مقعدم می خورد یه ترس و دلهره عجیبی داشتم و هربار نوک خیار رو نزدیک کونم می کرد بی اختیار باسنم رو جمع می کردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز می کرد و دوباره خیار رو به مقعدم می مالید . بعد احساس یه جسم سرد روی کونم و اطراف مقعدم کرد ازش سوال کودم این چیه گفت:چیزی نیست عزیزم کرم نیوا هستش مگه نمی خوای دردش کم باشه بعد شروع کرد به مالیدن کرم به همه جای کونم و بعضی وقت هم با نوک انگشت سعی می کرد توی مقعدم بکنه که با ممانعت و جمع کردن خودم مانع می شدم .یک دفعه مالیدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سیلی پشت سر هم به بغل کونم می زد می از شدت درد سیلی هایش با جیغ و داد از اون خواهش می کردم که این کارو نکنه اما از من می خواست که جیغ نزنم و به تخیلات سکس فکر بکنم . بعد احساس کردم که نوک خیار رو به لای کونم چسبونده متوجه شدم که حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع کردم و با فشار سعی می کردم که اون نتونه خیار رو تو بکنه اما بی فایده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوک خیار رو که داشت داخل کونم می شد احساس کردمای ای ای خانم تورو به خدا یواشتر داره می سوزه . بسم تورو به خدا بسم دیگه اما خانم مولائی بدون توجه به التماسهای من و با حرفهای عزیزم چیزی نیست تحمل کن الان بره تو دیگه عادت می کنی فشار رو بیشتر می کرد . یک لحظه درد شدیدی روی کونم احساس کردم و سرم گیج رفت و تمام بدنم شل شد و چیزی نفهمیدم . صدای نمی شنیدم و دیگه نای جیغ کشیدن نداشتم چند لحظه به همین حال بودم که کم کم حالم جا اومد و احساس می کردم که بالاخره خانم مولائی همه خیار رو داخل کونم کرده . سوزش عجیبی داشت و اون دیگه آروم آروم از ته خیار گرفته بود و بازی بازی می داد . راست می گفت کم کم داشت از این وضعیت خوشم میومد همنجوری که خیار توی دستش بود و عقب جلو می کرد خم شد و از پشت سر بغلم کرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو می بوسید. حالا دیگه حالت رفت وبرگشتی خیار رو توی کونم بیشتر کرده بود و من هم داشتم از وضعیت بیشتر لذت می بردم .چند بار خیار رو کاملا از توی کونم در آورد بعد دوباره داخل کرد و هر بار که بیرون می کشید و مجددا تو می کرد درد تمام بدنم رو می گرفت اما اینبا از این درد ها لذت می بردم .روی پاهام نشسته بود و با دست دیگه از پشت پستونام رو گرفته بود و می مالید .کم کم تمام بدنم خیس عرق شده بود و با فریادهایم از اون می خواستم منو بیشتر ارضا’ بکنه . یک بار دیگه خیار رو از کونم بیرون کشید ولی اینبار که داشت داخل کونم می کرد دردش بیشتر بود ولی لذتش هم دو چندان شد و احساس کردم که کاملا بغلم کرده و حرکت رفت و برگشتی خیار توی کونم هم سریع تر شده بود .با هم چشم های بسته احساس کردم داره دست هامو باز می کنه دستم که آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام کنار زدم دیدم خانم مولائی روبروی من نشسته و با انگشتاش داخل کسش می کنه اما هنوز احساس سنگینی یک نفر رو روی خودم احساس می کردم حتی حالت رفت و بر گشتی خیار رو توی کونم .یک لحظه حالت رفت وبرگشتی ایستاد و من به خودم آمدم همانطورکه روی تخت دراز کشیده بودم سرم رو برگرداندم دیدم یه پسر تقریبا 25 ساله روی من دراز کشیده منو که دید لبخندی به من زد هنوز فکر می کردم که دارم توی تخیلاتم احساس می کنم اما اون پسره دوباره شروع کرد به بیرون کشیدن کیرش از کونم و با فشار دوباره اونو توی کونم کرد حالا دیگه احساس دیگه داشتم توی یک عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اینکه با یک پسر دارم آمیزش می کنم دلهره داشتم واز سوی دیگه لذتی که به من دست داده بود و می داد مانع از این می شد که مقاومت از خودم نشان بدم به همین خاطر من هم لبخندی به اون زدم و اظهار رضایت کردم اون هم با دیدن این وضعیت جسارت بیشتر پیدا نمود و مجددا منو از پشت بغل کرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا دیگه احساس دیگری داشتم .یه پسر داشت منو از عقب می کرد . واقعا لذتی داشت که تا بحال هنوز اون خاطره رو به یاد میارم تمام بدنم مور مور میشه در همین موقع پسره آه بلندی کشید و کیرشرو از توی کونم بیرون کشید و شروع کرد با دستش کیرش رو مالید و همه آب منی خودش رو روی باسنم ریخت و با سر کیرش شروع به مالیدن به همه جای کونم شد بعد هم کیرشرو لای پاهام فرو برد وروی من خوابید .هردو ما به ارگاسم کامل رسیده بودیم و من راضی از این وضعیت . بعد از آن روز هر موقع نیاز به ارضا’ داشتم برای آموختن درس سکس نزد معلم عزیزم می رفتم...


فرشید پارسایی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما در مورد این پست؟